۸ پاسخ

من هیج وقت مامان خوبی واسش نبودم. از بزور غذا دادن گرفته تا بازی نکردن و بی توجهی بهش ‌

ومنی که توجمعتونم🥺🥺

منم منم
خدا نکنه اون روز ی تشر زده باشم یا گوشزد کرده باشم تا خود صبح خودم و میخورم

کاش یاد بگیریم از زندگی کردن بچه لذت ببریم سخت نگیریم داد و دعوا نداشته باشیم یذره رها کنیم
ی گاهی ب خودم میگم همش ۴ سال عمر داره چقدر غر میزنی بهش چقدر امر و نهی میکنی
دعا کنید منم مامان خوبی بشم برای بچه هام

منم همینم ببین آرزوم اینه که برا یه لحظه مغزم از کار بیوفته کمتر فکر بکنم

من یه مادر فوق العاده بدرد نخورم، صبح ک بیدار نمیشم بچم خودش صبونشو نصفه نمیه میخوره من تا ۱۲ ظهر خوابه مرگم، وقتیم بیدار میشم تا ساعت ۲ و نیم ۳ ظهر رو تخت دارم گوشیمو چک میکنم بعد میرم یه ناهار بهش میدم اونم با کلی دعوا و غر، بعد دوباره گوشیو میگیرم دستم تااااااا ۵ و ۶ غروب، بعد پامیشم یه شام درست میکنمو میشینم فیلم میبینم با تی وی، تا ساعت یکو دو شب بازم گوشی دستمه، فکر کن این بچه تمامه مدت درحاله کارتون دیدنو بازی با گوشیو بازی با اسباب بازیاشه حتی من حرف نمیزنم بااین بچه، شوهرمم ک تا وقتی بره سرکار خوابه و وقتیم بیاد فقط گوشی دستشه، کلا تو خونه یا داریم باهم دعوا میکنیم یا با بچه دعوا میکنیم یا خوابیم یا گوشی دستمونه
بچم خیلی گناه داره ناراحتم براش هروقت از خودت خواستی ایراد بگیری ب یاد منه بدرد نخور بیوفت

وای من هر روز و هر شب اینجوریم. هفتهدای سه روز دخترم میره مهد ۲ روز نیره ژیمیناستیک. ولی من اصلا تو خونه واسش وقت نمیزارم.منظورم بازیه. خیلی عذاب وجدان میگیرم. جدیدا خیلی باهاش دعوا میکنم. اصلا حرف زدن عادیم هم تن صدام بالاست. مدل حرف زدنم بد شده باهاش. غذا نمیخوره چقدر داد میزنم سرش. همه دعواهامم واسه غذا نخوردنشه

منم همینطورم و دقیقا خودت تو سوالت جوابتو دادی بخاطر طرحوارهای کودکی خودمونه ک انقد خودمون رو میچلونیم ک نکنه منم اون رفتارا رو داشته باشم واقعا دردناکه و منم متاسفانه دایم درحال سرزنش خودمم حتا یروزا ک خوبم و همه چی اوکی برمیگردم ب روزایی ک رفتار درستی نداشتم بی تجربه بودم و اون روزا رو براخودم عذاب میکنم

سوال های مرتبط

مامان عسل نازم مامان عسل نازم ۵ سالگی
سلام مامانا
می‌خوام یه درد دل بکنم
از روزی که بچم به دنیا اومد همه فکر و ذکر شد دخترم. کارم رو به خاطر دخترم گذاشتم کنار و به خاطر کار شوهرم که بیرون شهر بود شهر زندگیم هم عوض کردم و الان غربت نشین شدم. حالا هم به یه زن افسرده و زودرنج تبدیل شدم که هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه. هم خودمو نابود کردم و هم دخترم داره مثل خودم افسرده میشه. تصمیم گرفتم برگردم به شهر خودم هر چند که از همسرم دور میشم و دیگه کمتر همدیگه رو میبینیم ولی باز می‌دونم تو شهر خودم چی به کجاست و همه جاهاش رو میشناسم و ممکنه روحیه‌م رو دوباره به دست بیارم. من به خاطر اینکه دخترم شبها بابا بالای سرش باشه حاضر شدم بیام تو شهر غریب ولی خودم دارم دیوونه میشم چون اینجا هم که هستیم خیلی امکاناتش کمه واسه همین گفتم به خاطر خودم و دخترم که شده باید دوری رو تحمل کنم ولی هر چی فکرشو میکنم میگم چرا زندگی من باید اینقدر دچار چالش باشه چرا نباید مثل دیگران زندگی کنم چرا باید یه موقعیت رو فدای یه موقعیت دیگه بکنم و هزارتا چرای دیگه و تنهایی و غم و اشک😔
مامان ارس مامان ارس ۴ سالگی
با احترام به نظرات بقیه... این نظر شخصیه خودمه... نیایید هی بگید اه و وای حال آدمو بگیریدااااا.‌‌...
من خودم تک فرزندم همیشه دلم میخواست یه خانواده شلوغ داشتم هر هفته میرفتم خونه بابام اینا خواهر و برادرهام دورم بودن بچه هامو دوست داشتن ..‌ ولی همیشه تنها بودم. دوست خوبم داشتماااا ولی دوست خانواده نمیشه.. ازدواح که کردم گفتم نمیزارم بچه هام مثل خودم تنها باشن سه تا بچه حداقل میخوام. الان دو تا بچه دارم... به معنای واقعی دهنم سرویس شده... بچه هام فوق العاده شیطون و وابسته ان... از اینا که هر دو دقیقه میگن مامان... خودمم شاغلم کلی از مسیولیتهای خونه و بچه ها و مامانم که الان تنهاست با خودمه... یعنی به زور قرص فلوکستین زندم... ولی بازم تو ذهنم تصور میکنم پیر که میشم بچه هام دورمن.. همون سفره شلوغ رو تصور میکنم دلم یه بچه دیگه میخواد که فاصله سنیهاشون خیلی زیاد نشه... از یه طرف فکر میکنم تو این مملکت داغون با این اوضاع اقتصادی حتی مادر شدن رو هم به دل مردم میزارن... شما چی بیایید درد و دل کنیم.