سلام
من مادر شاغلم ک از دو سالگی و نیم دخترم دوبار برگشتم سرکار .
واقعا خانواده هامون و همسرم حمایت کرده ، از همه مهمتر دخترم که صبوری کرده و این مادر شاغل بودن پذیرفته ....
از لحاظ مالی خوبه همه چی
ولی از لحاظ روحی نمیتونم خونه بمونم و حالم خراب میشه .
و از طرفی دخترم افتضاح شلوغ هست مهمتر از مالی ، روحی بحث بچه بود که واقعا نمی‌تونستم ۲۴ ساعته توی یک آپارتمان بدون حیاط بدون دوست بدون رفت آمد خاصی بچمو نگه دارم ، نمیدونم درک میکنید یا نه
فقط همسرم اینو درک می‌کنه
چون حتی پدر خودم همیشه غر میزنه به همسرم میگه نذار بره سرکار بچه خیلی شلوغ شده ، ولی همسرم میگه بحث مالی نیس ، بچه خودش اذیت می‌کنه ...
احساس کردم باید یه تایمی دور از من باشه ( مهد نمیتونم اعتماد کنم ، کلاس ثبت نام کردم نرفت ، ژیمناستیک بردم نرفت ، سن کم نمیتونه تحمل کنه ) مادر بزرگ امن تربت گزینه.
و‌ فشار کاری مادر شاغل دو برابر مادر خانه دار ، هر چقدر همسر همراهی کنه ولی باز ناهار شام تمام کار خونه ، حتی یه قسمت خرید همه به دوش مادر
اما خدارو شکر راضیم به این انتخاب .

۵ پاسخ

دقیقا منم موافقم با این حرفتون روزایی که کامل خونه ام هم خودم کلافه میشم هم پسرم😅

منم چون با مادر شوهرم تو یک ساختمون پیش اون می مونه پسرم

عزیزم کجا شاغلین

خدا رو شکر ک چنین حامی هایی داری
دمت گرم که سختیشو میپذیری
خدا رو شکر که انقدر از خودت شناخت داری که بدونی چه کاری حالتو خوب میکنه و براش تلاش میکنی

خداروشکر که حمایت شدی
مادربزرگ های پسرم فعلا به روی مبارک نیوردن😅

مادربزرگاشم راضی ن؟😉😉😄
منم از بعد دانشگاه شاغلم ،و واقعا سرکار نرفتن برام سخته

سوال های مرتبط

مامان حسین مامان حسین ۵ سالگی
واقعا از وقتی ازدواج کردم و به خصوص وقتی مادر شدم تازه فهمیدم مادرم چقدر فرشته است...واقعا حقه که بهشت زیر پای مادرها باشه، هر چی بیشتر میرم جلو بیشتر به این نتیجه میرسم، دو هفته پیش خیلی بد سرما خوردم رفتم دکتر اومدم به سختی وایسادم پای گاز غذا پختم که شام داشته باشیم و بعدش هم کارای حسین و شستشو ظرف ها و کارای خونه هیچ کس حتی یه لیوان آب دستم نداد چقدر دلم پر کشید برای خونه مامانم که وقتی مریض میشدم نمیزاشت آب تو دلم تکون بخوره...
حالا از دیشب که حسین مریض شد همسرم خوابید و من تا صبح بیدار موندم از صبح هم خودم درگیر دکتر و سونوگرافی بودم حسین پیش مامانم بود، غروب همسرم اومد خونه دیدم اونم مریض شده اونم بد مریض افتاده یه گوشه نه حرف میزنه نه هیچی حتی غذا نمیخوره لقمه گرفتم دادم بهش خورده خودم دارم از پا میفتم سرگیجه دارم از بی خوابی ولی باید حسین رو هم نگا دارم نره سمت باباش که اون استراحت کنه...
دلم میخواست حداقل منم وقتی مریض میشم همسرم بگه برو یه ساعت تو خلوت خودت استراحت کن من پیش بچه هستم
مامان 🌸زهرا+محمدحیدر مامان 🌸زهرا+محمدحیدر ۱۴ ماهگی
ینفر داره منو سوراخ میکنه از بس که میگه پسرت ریز و لاغره و پسر من درشته!
۲ ماه و نیم پسرش از پسر من بزرگتره
درصورتی که وزن تولد پسرم ۳۲۰۰ بود و الان که پسرم دوماه و نیمه هست ۵۹۰۰ هست
درصورتی که بچش وقتی ۲ ماهو نیم بود وزنش ۳ و خورده ای بود
وزن تولد پسرش ۱۸۰۰ بود و الان که ۵ ماهشه نزدیک ۷ شده...

ولی هربار تا ۲،۳ تا حرف نندازه و یجوری بچمو نگاه نکنه (از این لحاظ که بچت ریزه..) ول کن نیست
اون بچه از لحاظ هیکل درشت میزنه، ولی وزن نداره!
حتی خودشم قبلا گفته نمیدونم چرا بچه های دیگه هم سن بچه ی من هستن ریزترن حتی اونایی که ماهشون بالاتره از بچه ی من ریزترن
مثلا شیرخوارگاه رفت بچه های بزرگ تر سایزشون از بچش کوچیکتر بود ولی وزنشون از بچش بیشتر
منم والا پسرم کاملا نرماله، یعنی اصلا ریز نیست متناسب با سن خودش رو نمودار داره بالا میره... ولی هی هربار میگه فلفل نبین چه ریزه، یا چقدر نازکه دست و پاش، چقد کوچیکه ریزه و.. فلان
حالم داره بهم میخوره واقعا..
کاش یه بچه ی دیگه هم سن این دوتا دور و برمون داشتیم میدید بچه های این سنی چقدری هستن
مامان shahan مامان shahan ۴ سالگی
خسته شدم از پسر ۴سالم
خیلی اذیتم میکنه هیچی ازم نمونده از بس که منو اذیت میکنه همه میگن تو زیاد خودتو درگیر بچه کردی ولی اینجوری نیست خواه ناخواه درگیر میشم
از این بچه ها نیست شیطونی کنه اینور بره اونور بره فقطگیرای بیخود نیده یکشاعت بند میکنه به یه چیزی گریه میکنه
میگه میخوام نقاشی بکشم باید همه دفترایی که داره کنارش باشه تمام مداد رنگیا جامدادی قیچی چسب همه باشه بعد شروع میکنه به نقاشی کشیدن مثلا اگر قیچی نباشه نقاشی رو شروع نمیکنه
گریه و بهونه گیری میکنه گییییر میده که الان من برم حموم من موقعیتشو ندارم حالشو ندارم میگم نه قهر میکنه غر میزنه میگه تو بدی دوستت ندارم برووووو
گیر میده الان من با هرمواد غذایی تو خونست اشپزی کنم همه چیزو قاطی کنم به کم هم قانع نیست از همه چی زیاد بده یعنی رسما موادو حروم کنه بگم نه انقدررر غر میزنه زندگی رو بهم زهرمار میکنه نمیذاره دو دقیقه اوقات کنم بگمم اره که بازم بدبختی دارم و دراخر هم راضی نمیشه کلا هرکاری براش بکنی اخرم راضی نمیشه
تا شوهرم میاد خونه بهونه گیری ولجبازیاش بیشتر میشه تا خانواده شوهرمو میبینه اصلا همچین گریه میکنه بغض میکنه پرخاشگری میکنه انگار که من تو خونه شکجنه اش دادم انگار که من باهاش بدم اونام به من اعتماد ندارن فکر میکنن واقعا کاریش کردم مثل ادمای مشکوک بمن نگا میکنن
الانم رفته خونه مادرشوهرم نمیادش خونه میترسم دیگه افسارش از دستم بره اونام ادمایی که همه چی دراختیار بچه میذارن دیگه توان غصه خوردن ندارم
خسته شدم دیگه انقدر وزن کم کردم که دیگه هیچکی منو نمیشناسه خیلی بد ازبین رفتم همه اش از حرص وجوش وغصه خوردنه
مامان مامان ارین مامان مامان ارین ۴ سالگی
سلام عزیزان امروز میخام یه مطلبی اینجا بگم
مامانهای گلم گاها پیش اومد مثلا مادری بیاد بگه شرایط روحیم داغونه بچمو زدم . به شخصه خودمو میگم خیلی وقتها شده بزنم ...حالا پشت این زدنه چی هست ... روح داغون یه مادر ... افسردگی یه مادر .درک نشدن مادر .
میخام بگم تو خدا اگه مادری گفت بچمو زدم حداقل کاری که بکنیم قضاوتش نکنیم ما نمیدونیم اون زن بدبخت چه شرایطی تحمل میکنه ...
بمیرم فقط برا بچه هامون که داد و زدنش به اونا رسید...
من زایمان کرده بودم ۲ روز مادر همسرم اومد بیمارستان مثلا .بعد ۲ روز بچم بردم ازمایش زردی خدا شاهده با اون بخیه ها دکتر گفت بستری زردیش بالاست ... تو خیابون داشت سر یه موضوع کم ارزش باهام دعوا میکرد .. خلاصه بچم بستری شد ...من اومدم خونه پسرم گفتم بریم جیش کنیم نیومد من به خاطر اون حرفهای مادر شوهرم کاملا به هم ریخته بودم .ارین گفت نمیام من تو آشپزخونه سرش داد میزدم و میزدم .به روح بابام نشسته بود رو مبل تکون نمی‌خورد...😭😭😢 میخام بگم خودش روحمو داغون کرد میدونید بعدش چی گفت ‌گفت نخواستم بیام جلو گفتم داری تربیتش میکنی چیزی نگم ... 😢
اینو گفتم بدونین هیچ مادری راضی به زدن بچش نمیشه ...قضاوتش نکنیم .
مامان گرشا مامان گرشا ۵ سالگی
سلام‌مامانای الرژیک عزیز خوبین . بچه هاتون خوبن؟

یه سوال داشتم ازتون خواهش مییکنم‌نظرتونو بگین
گرشا خیلی روحی اسیب دیده بود به خاطر شرایط سعی میکردم جایی نریم
به شدت از ادما میترسید . هم یه گوشه افتاده بود
ذهنش مثل هم سن و سالاش فعال کار نمیکرد . بپر بپر نمیکرد . دوستی هم نداشت که باهاش بازی کنه .
خوب در جریانید باید امسال میرفت پیش ۱ثبت نام نکردم ولی سال بعد ضروریه
بعدشم مدرسه
حالا گرشا از ادما به دور بود هر کی و میدید پشت من قائم میشد .
شوهرم میگفت نکن این کار و این پسره اسیب میبینه . پسر خاله اش چ ن پدرش دوست نداشت با کسی رفت و امد کنه ادمیزاد نمیدید اخر سر پسر بیچاره افسردگی حاد گرفت و تو ۱۸ سالگی خودکشی کرد .
همش به من‌میگفت بچه رو داری نابود میکنی
من گرشا رو بردم کلاس خلاقیت نوشتن که هم سن و سالاش و ببینه
از طرفی خوب هم صحبت نمیکرد دیر زبون باز کرد
میگفتم برای راه افتادن باید بره پیش بچه ها و دوست پیدا کنه . حالا تمام این مسکلات تا حدودی تو یه ترم کلاس خلاقیت حل شده
گرشا دوست پیدا کرده اسم دوستاشو میدونه حرف زدنش خیلی بهتر شده و افسردگی اون دوران و من نمیبینم
ولی مشکلات دیگه ای دارم
در هفته دو جلسه کلاس ۱ساعت و نیم داره
مربیش میگه باید یه خوراکی بیاره یا لقمه یا میوه 😔تا حالا چیزایی گذاشتم که الرژی داره بهش ولی با سیتیریزین و اینا کنترلش کردم ولی کم اوردم دیگه
میوه هیچی نمیتونه بخوره با سیب و موز و گلابی که گاهی میدم هم مشکل داره
جدیدا خیلی رفلاکس میشه و دائم داره اب دهنشو قورت میده . به خدا کم اوردم فردا کلاس داره مثل همیشه که روز قیلش کلاس داره زانوی غم بغل گرفتم