آدرینای مامان 🎀۴۶ شبه که هرشب کنارم رو تخت میخوابی
هرشب باصدای نفسات میخوابم و با کوچیکترین صدایی از جام میپرم
۴۶ شبه که من مامانم و نفسام به نفست بنده همش مواظبم چیزی نخورم دلت دردبگیره جایی نبرمت که اذیت شی همه فکر و ذکرم شدی تو
حس خییییلی خوبیه اماالان که دارم مینویسم پاهام دیگه جون نداره از بس امروز راه رفتم دستام دردمیکنه انقد تو بغلم بودی و شیرخوردی دیگه جون ندارم
خونه داری درکناربچه داری واقعا کار پیچیده ایه برای منی که دائم بادوستام بیرون بودم و اکثراوقات تا ظهرخواب بودم یا هر یه ماه دوماه درمیون میرفتم مسافرت
حس میکنم خودمو فراموش کردم حوصله ارایش کردن ندارم حوصله بیرون رفتن ندارم چون فقط به توفک میکنم و حس میکنم تواذیت میشی ترجیح میدم خونه بمونم
حوصلم بشدت سررفته دلم سفرمیخواد اما وقتی بهش فک میکنم تن و بدنم میلرزه که چجوری باید بابچه برم اصن بهم خوش میگذره؟فک نکنم
نمیدونم چقدقراره این شرایط ادامه دارباشه اما یه تار موتو با دنیا عوض نمیکنم همش فدای سرت
از طرفی امیدوارم افسردگی نگیرم چون خیلی وقته که خیلی از خودم دور شدم❤️‍🩹💔
امشب دلم گرفته بود

تصویر
۸ پاسخ

مسافرتو دوباره میری ارایشم دوباره میکنی همه اینکارو ک ازشون دور شدی دوباره برمیگردن ولی دیگه بچها کوچولو نمیمونن

عزیزم همه اینا به خاطر به هم ریختگی هورمونیه. نگران نباش و خودتو خیلی اذیت نکن . به نظر من یه سفر خیلی میتونه حالتو خوب کنه.
من دیشب رفتم مسجد. یه خانمه بچه ۲۶ روزه رو آورده بود. تازه کلی هم شلوغ بود.
از فرصتت استفاده کن الان تا ۴ ماهگی بچه بهترین زمان سفره چون بیشترشو خوابه.

اخی عزیزم

من ۴ماهه توی همین حالتم وبقول شماانگارخودموفراموش کردم منی که هرروزباشگاه هرروزبه خودم میرسیدم هرروزارایشگاه یه روزناخن یه روزمژه یه روزپاکسازی پوست یه روزاصلاح ابرویه روزخریدلباس ولی الان حتی یادم نمیاداخرین بارکی عمیق خوابیدم ولی بقول شمافدای یه تارموی دخترم🌱

چقد نیاز داشتم امشب اینارو از زبون کسی بشنوم هممون همینیم منم گاهی حس میکنم دارم کم میارم اما باز قوی تر از دیروزمم 🙂🧡 میگذره و باز دلمون تنگ میشه برای همین روزا 🙂🥲🥹

خدا قوت مامان عزیز، تنها نیستی ،به امثال من هم فکر کن که در کنار همه این سختی هایی که الان داری باید بعد زایمان هرچه زودتر برگردم سرکار وگرنه شغلمو از دست میدم چون خصوصیه

دقیقا منم همینم🥲ولی خوب چاره ای نیست تا یکم بزرگ بشن باید تحمل کرد

منم دقیقا مثله شمام همین حس ها تو منم هس
ولی من خیلی کلافم😔 خیلی دلم میگیره همش میگم نکنه بچم چیزیش بشه نکنه ی چیزیش هس من نمیدونم
حالم خیلی بده😔

سوال های مرتبط

مامان nokhod مامان nokhod ۴ ماهگی
این حسه قشنگ کی اومد تو قلبم...همین حس مبهمی که هر لحظه درموردت دارم...همین که اینقد عاشقتم..همین که انگار همه چیو فراموش کردم..وقتی فکر میکنم همین قدر مامانم بابام میتونن دوسم داشتن باشن گریم میگیره..مگه میشه یه نفرو انقد دوس داشت..مگه میش انقد براش وقت گذاشت..مگه میشه بزرگش کرد و از خودت دورش کرد..من اصلا دوس ندارم صدای نفسات ازم دور بشه..اصلا دلم نمیخواد کم شی از یک کنارم،دلم نمیخاد نفسی بینمون فاصله بیوفته..دلم نمیاد بزرگ شی دلم نمیاد ازم جدا شی..هر روز که میگذره این حس جنون بیشتر مغزمو میخوره..نمیتونم کم دوستت داشته باشم نمیتونم به نبود گرمای تنت چفت تنم وقتی که تو بغلم آروم میخوابی و شیر میخوری فکر کنم..انقدی به دوست داشتنت فکر میکنم که خسته میشم..عشق مامان نمیدونم چجوری این حسو کنترل کنم..فقط دارم از لحظه به لحظه داشتنت لذت میبرم..شب که میشه این موقع ها دلم میگیره،باز یک روز دیگه هم گذشت و یه روز دیگ از هم دور تر شیدم..ایشالا خدا بهم توان بده بتونم خودم و دوست داشتنمو کنترل کنم..فقط ازش میخوام سلامتی برای تمام خانوادم..چون که دیگه الان میفهمم چقدر میتونن همین حسو نسبت به من داشته باشن..الان دیگه با تک تک سلول های بدنم درکش میکنم،و این عشق قابل توصیف نیست🥹♥️خدایا وجودتو شکر

فرزندپروری،نوزاد،مادر،کولیک،رفلاکس
مامان قند من مامان قند من ۱۲ ماهگی
سلام خانوما خیلی حال روحیم بده خیلی جوری که دارم خفه میشم تنها که میشم فقط اشک میریزم و در مورد این موضوع تا الان با کسی صحبت نکردم
روزای آخر بارداری حس میکردم تو مقعدم یکم گوشت اضافی خیلی کم هست که یهویی ناپدید می‌شد و فک میکردم عادیع زایمان کنم خوب میشه مثل دردهای دیگه
تا اینکه زایمان کردم و دیگر بچه شدم و خونه مامانم بودم تا چند وقت ،،
اصلا انگار از یادم رفته بود تا اینکه یهویی به فکر افتادم که خدایا این چیه تو گوگل سرچ کردم اما انگار امیدوار بودم چیزی نیس خیلی بیخیال تا اینکه دیروز رفتم دکتر زنان بهش گفتم که همچین چیزی حس میکنم اما فک نکنم چیز خاصی باشه چون هیچ درد و علایم دیگه ای ندارم و خیلی امیدوار بودم که چیزی نیس و حالمم خوب بود
تا اینکه گفت معاینه کنم وقتی معاینه کرد گفت بواسیره اما خیلی کوچیکه
منو میگین انگار دنیا رو سرم خراب شد
الآنم که دارم تایپ میکنم فقط اشک میریزم
من از خدا فقط خواستم مادر یک بچه سالم بشم همین
قرار نبود اینجوری بشه که
خدا خیلی نامردی می‌کنه آخه چراااا
می‌دونم درمان نداره اما نمی‌دونم چرا همش دعا میکنم یه راهی جز جراحی باشه
لطفا اگه تجربه شو داشتین یا دوستی آشنایی بوده که بدون جراحی خوب شده باشه بهم بگین حداقل یکم حالم بهتر بشه
هنوز داشتم از مادر شدن لذت می‌بردم واقعا که 😭😭😭😭😭😭😭
و اینم بگم که دکتره فقط بهم شیاف داد که اونم سرچ کردم زده بود درمان نمیکنه
مامان ایران خانوم✨️ مامان ایران خانوم✨️ ۱۰ ماهگی
نمیدونم این افسردگی بعد زایمان محسوب میشه یا نه ولی خیلی حس بدیه.‌.
هر ثانیه به ایران نگاه میکنم با ذوق ازش کلی عکس میگیرم و وسواس گونه فکر میکنم که هر ثانیه داره بزرگ تر میشه و ازین دوران درمیاد. طوری فکر میکنم که الان بچه رو نگاه میکنم مثلا سی سالگی بچم جلو چشممه و همش دارم گریه میکنم که چرا داره زود بزرگ میشه.
اصلا دوست ندارم از بغلم زمین بذارمش طوری که مچ دستم دیگه صاف نمیشه و گردنم تیر میکشه انقدر تو بغلم بوده.
وقتی کسی بچمو بغل میکنه حس میکنم جیگرم میخواد پاره بشه دوست ندارم کسی بجز خودم بغلش کنه حس میکنم میخوان ازم بگیرنش.
شکممو نگاه میکنم یادم میاد دیگه چیزی اون داخل نیست غصم میگیره..انگار همین چند ساعت پیش بود که منتظر ساعت ۱۲شب بودم تا روزم عوض بشه انگار همین چند روز پیش بود که منتظر سه شنبه ها بودم تا هفتم عوض بشه حتی زمانی که میرفتم ان اس تی میگرفتم...
همش حس میکنم بچه تو شکمم یه طوریش شده که تکون نمیخوره.
انقدر این روزا دارم گریه میکنم بخاطر این مسائل چشمام و صورتم از روز زایمانم پفکی تر و ورمی تر شده.
حس میکنم مثل قبل باید مدام از شکم قلنبه باردارم عکس بگیرم و وسواس گونه یادم میاد دیگه باردار نیستم پس چرا شکمم هنوز مثل بارداریه و باز با شکم بند سفت به جون خودم میفتم طوری که از درد به خودم میام که چیکار میکنی زن!

شما با روزای بعد زایمانتون و این احساسات عجیب غریبتون چیکار کردین؟ درچه حالین؟