سلام❤️

هر وقت تو سختی زیادی قرار میگیرم دچار یه نوع بی حسی و انکار میشم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده به روی خودم نمیارم . نمیدونم دلیلش چیه ولی کلا چیز خوبی نیست به نظرم باید قادر باشم که در لحظه ناراحتی رو حس کنم و دربارش صحبت کنم 🦦🌟

دو هفته پیش همسرم عمل جراحی داشت و همه کارها افتاد گردن خودم . یعنی امروز متوجه شدم که دو هفته گذشته . من کامل از قید زمان خارج شده بودم دوباره .🚶🏻‍♀️✨

با نی نی دو ماهم و دو تا کوچولو دیگم تنهایی خیلی جاها رفتم و خیلی کارایی که حتی بدون بچم انجام نمیدادم مثل خرید و ... انجام دادم . متوجه یه قسمت دیگه از وجودم شدم که چقدر توانمنده ولی فقط فکر میکنه که نمیتونه.🦥 فقط قیافه ماشین جلویی که با بچه تو بغلم رفتم بنزین بزنم😂💀

یادمه وسطای ماجرا دلم گرفت چرا کسی به داد من نمیرسه ولی باز انقدر بچه ها سوال پرسیدن که یادم رفت در ادامه غصه بخورم😂🐣

همون لحظه که خسته شدم همه چیز بهتر شد و ماجراها تموم شد.مثل اینکه میخواستن ببینن توان من چقدره و کی کم میارم🌝⚡

تصویر
۳ پاسخ

ی کریر یا صندلی کودک ماشین بذار تو ماشین به صندلی ماشین محکمش کن بچه رو بذار توش که تو بغلت نباشه خطرناکه عزیزم

مادر بودن واقعا عجیبه
جوری توانایی آدمو بالا میبره که خودتم باورت نمیشه
منم تجربش کردم

من موقع سختیا همش در نکاپو هستم‌مشکل‌حل بشه .بعد که همه چیاروم میشه یا فشارم میفته یا باید بشینم یدل سیرگریه کنم🫡

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۴ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_اول

من سیماام ۳۴ سالمه و یه پسر ۷ ساله دارم و یه دختر حدودا سه ماهه. امشب تصمیم گرفتم داستان زایمانم رو براتون تعریف کنم و سختی هایی که قبل و بعدش کشیدم.

۲۱ آبان بود که از خرم آباد با خانواده همسرم (بدون همسرم) رفته بودم تهران عروسی یکی از اقوام. به محض اینکه رسیدم خونشون درد شدید کمر و سینه داشتم میخواستم مسکن بخورم ولی چون تو اقدام بودم گفتم قبلش بی بی چک بزنم و بعد با خیال راحت مسکن بخورم، هرچند حدود ۱۰ ماه بود تو اقدام بودم و میگفتم ۱ درصد احتمال بارداری وجود داره.

رفتم بی بی چک خریدم با اولین بی بی چک دو خط پررنگ افتاد، بی بی چک دوم رو که زدم مطمئن شدم نی نی در راهه 🥰. خلاصه که اونجا مجبور شدم به خانواده همسرم اطلاع بدم که تو راه برگشت خیلی آروم رانندگی کنن چون اوایل بارداری بود خیلی رعایت کردم.

تو عروسی خواهر شوهرم سرماخوردگی شدید گرفت و به منم انتقال داد تو راه برگشت و این شد شروع عفونت کردن گلوی من تا آخر بارداری و یه بهونه برای اینکه هر روز استفراغ کنم و چرک خشک کن هایی که اصلا جواب نداد.

وقتی برگشتیم خرم آباد رفتم پیش دکتر زنان و تشکیل پرونده دادم و یه آزمایش روتین دادم که متوجه شدم قندخونم از حد نرمال بالاتره ولی با نظر متخصص غدد دارو‌ نیاز نداشتم ولی همون اوایل سعی کردم قند مصنوعی رو خیلی کم کنم.
مامان قند من مامان قند من ۱۲ ماهگی
سلام خانوما خیلی حال روحیم بده خیلی جوری که دارم خفه میشم تنها که میشم فقط اشک میریزم و در مورد این موضوع تا الان با کسی صحبت نکردم
روزای آخر بارداری حس میکردم تو مقعدم یکم گوشت اضافی خیلی کم هست که یهویی ناپدید می‌شد و فک میکردم عادیع زایمان کنم خوب میشه مثل دردهای دیگه
تا اینکه زایمان کردم و دیگر بچه شدم و خونه مامانم بودم تا چند وقت ،،
اصلا انگار از یادم رفته بود تا اینکه یهویی به فکر افتادم که خدایا این چیه تو گوگل سرچ کردم اما انگار امیدوار بودم چیزی نیس خیلی بیخیال تا اینکه دیروز رفتم دکتر زنان بهش گفتم که همچین چیزی حس میکنم اما فک نکنم چیز خاصی باشه چون هیچ درد و علایم دیگه ای ندارم و خیلی امیدوار بودم که چیزی نیس و حالمم خوب بود
تا اینکه گفت معاینه کنم وقتی معاینه کرد گفت بواسیره اما خیلی کوچیکه
منو میگین انگار دنیا رو سرم خراب شد
الآنم که دارم تایپ میکنم فقط اشک میریزم
من از خدا فقط خواستم مادر یک بچه سالم بشم همین
قرار نبود اینجوری بشه که
خدا خیلی نامردی می‌کنه آخه چراااا
می‌دونم درمان نداره اما نمی‌دونم چرا همش دعا میکنم یه راهی جز جراحی باشه
لطفا اگه تجربه شو داشتین یا دوستی آشنایی بوده که بدون جراحی خوب شده باشه بهم بگین حداقل یکم حالم بهتر بشه
هنوز داشتم از مادر شدن لذت می‌بردم واقعا که 😭😭😭😭😭😭😭
و اینم بگم که دکتره فقط بهم شیاف داد که اونم سرچ کردم زده بود درمان نمیکنه
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۶ ماهگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️
مامان امیرعلیッ♡ مامان امیرعلیッ♡ ۱۱ ماهگی
سلام خانوما اومدم از تجربم بگم من تا چهل روزگی بچم شیرم و وزن گیری بچم عالی بود یعنی سینه هام سفت و پر از شیر بود ولی بعد از چهل روزگی متوجه شدم سینه هام دیگه مثل اول نیس ولی بازم شیر کافی داشتم که بچم وزن گیری متوسط و نرمالی داشت و سیر میشد اما زمانی که بچم به سه ماهگیش نزدیک میشد متوجه شدم هر چه رو به شب که میره شیرم کمتر میشه و بچه هم بیقراریش بیشتر میشه و دیگه اخرشب تا صب راحت نمیخوابه و تعداد مای بییی های کثیفشم داره کمتر میشه و این ماجرا تقریبا یه هفته شد اما بازم چون بچه حداقل دو تا سه مای بیبی کثیف داشت و وزن گیری شم زیاد کم نشده بود زیاد مشکلی ایجاد نکرد تا زمانی که اومدم خونه مامانم و از خواهرم ویروس گرفتم از اون زمان متوجه شدم شیرم خیلی خیلی کم شده و بچه دیگه از سینم جدا نمیشه و متاسفانه مای بیبی شم خشک شد که با توجه به علائمش اول دکتر فکر کرد عفونت ادراری داره اما آزمایشش نرمال شد و من شروع کردم به تند تند شیر خشک دادن که بچم کم کم دوباره خوب شد و کم ابی بدنش جبران شد خداروشکر
الانم امروز صب فقط شیر خودم ظهر به بعد 30 تا و غروب به بعد 60 تا میخوره
اما من ناراحتم و عذاب وجدان دارم گاهیم فکر میکنم دوباره شیرم خوب میشه یا نه😕
از یه طرفم خوشحالم که بچم دوباره حالش خوب شد🥺🥲