#تجربه زایمان (پارت اول)

سلام مامانیا نوبتی هم باشه نوبت رسید به تجربه زایمان من
خب از اونجایی که پسرم از اول بریچ بود و تا اخر هم بریچ موند زایمان من سزارین اجباری شد البته اگه نبود هم باز انتخابم سزارین میشد
روز و ساعت عمل مشخص بود با امادگی کامل و البته استرس خیلی زیاد ساعت ۶صبح راهی بیمارستان شدیم
بعد تشکیل پرونده گفتن شما نفر اولی و لباس اینارو بپوس منم که کلا گیج و منگ بودم از شدت استرس واقعا میلرزیدم با جشم گریون و تن لرزون از همسر و خانوادم خداحافظی کردم و تنها راهی اتاق عمل که بار اول بود میدیدم شدم

ققط ایت الکرسی میخوندم بلکه اروم شم ولی علنا میلرزیدم و کادر درمان متوجه لرزش من شده بودن و سعی داشتن ارومم کنن
خلاصه روی تخت دراز کشیدم و فقط توکل کردم کارشناس بیهوشی که بهترینارو از خدا واسش میخوام کلی باهام حرف زد و سعی کرد ارامش رو بهم برگردونه متخصص بیهوشی اومد و کمی از روند بیحسی اسپاینال توضیح داد و شروع کرد مهره های کمر رو کامل دادم بیرون و امپول بیحسی تزریق شد گفت قراره پاهات داغ باشه و در کسری از ثانیه انگار پاهام رو گذاشتن تو آتش…

۶ پاسخ

مبارکه عزیزم♥
منم سزارینم خیلی میترسم میشه بگی لحظه ای که آمپول و زدن درد احساس کردی یا نه من خیلی استرسشو دارم

کارشناسای بیهوشی عالین انگار روانشناس مخصوص اروم کردن ادمن البته من فقط یبار تجربه اتاق عمل داشتم اونم عمل بینی بود الان برای بار دوم میرم اتاق عمل که سزارینه😍بنظرم استرسم از لحاظ اتاق عمل کمتره ولی واسه نینی خیلی ذوق و هیجانم بیشتره

معاینه دهانه رحم اگه منظورته من نداشتم چون نامه سزارین اجباری داشتم معاینه برا زایمان طبیعی

منم سونو رشد بریچ بود بعد. رفتم دکتر گفت ب بریچ نمیخوره یک هفته پیش رفتم بیمارستان ماما گفت بریچ ضربان قلب بالاس ی هفته صب کن. الان فردا میرم سونو مشخص میشه
میشه از علائم نی نی بریچ بگی ؟

قدم نو رسیده مبارک
اره عزیزم همه همین حسو واسترسو دارن
خداروشکر تموم شد

قبل عمل معاینه تون هم کردن؟

سوال های مرتبط

مامان صـالح🧸🫧 مامان صـالح🧸🫧 ۱ ماهگی
|تجربه زایمان سزارین🌱|

راستش نه حال و حوصله نوشتن از تجربم رو دارم و نه وقتش رو. خیلی خلاصه فقط یسری مطالب رو میگم شاید به دردتون خورد.
زایمان من بی‌حسی از کمر بود (اسپاینال) که من اصلا توصیه‌اش نمیکنم (با اینکه هم تو اینترنت و هم متخصص بیهوشی گفتن عوارضش کمتره) و بنظرم حال عمومی کسایی که بیهوشی کامل بودن خیلی بهتر از منی بود که بی‌حسی از کمر شدم. اونا خیلی زودتر هم سرپا شدن.
درد بعد زایمان با مسکن‌هایی که تزریق میکردن و بعدش با شیاف قابل تحمل بود. (پمپ درد هم احتمالا باید خیلی خوب باشه اما من وقتی خواستم گفتن باید زودتر میگفتی تا از همون اتاق عمل برات آماده کنن و بفرستنت بخش، الان دیگه نمیشه)
وصل کردن و برداشتن سوند هیچ دردی نداشت.
آمپول بی‌حسی از کمر اونقدر که میگن درد نداشت. (برای من که دردش از آمپول عضلانی هم کمتر بود، البته بستگی به مهارت متخصص بیهوشی هم داره)
جابجا شدن از روی تخت‌ها و برانکارد دردناک بود با اینکه پرستارا واقعا سریع و با مهارت انجامش میدادن تا کمترین میزان درد رو بکشی.
ماساژ شکمی رو برای من داخل اتاق عمل انجام دادن و دیگه مجددا تکرار نشد.

ادامه در کامنت..
مامان گل خوشبو ریحانه مامان گل خوشبو ریحانه ۱۲ ماهگی
سزارین سوم
پارت سوم
روی تخت ریکاوری وارد اتاق عمل شدم به دلیل سردی هوای اتاق عمل و همچنین استرس بدنم شروع کرده بود به لرزیدن و هر چقدر سعی میکروم نلرزم نمیشد . دستیار دکترم اومد بالای سرم خودش رو معرفی کرد و سعی کرد که با صحبتاش آرومم کنه ولی با اینکه اصلا نمیترسیدم نمیدونم چرا همچین لرزشی گرفته بودم که دندونام هم به می‌خورد متخصص بیهوشی جدا پرستارها جدا با شوخی و صحبت سعی می‌کردند که به من آرامش بدند ولی من کماکان میلرزیدم تا اینکه دکترم وارد اتاق عمل شد و با اون مهربونی و طمانینه ی همیشگیش اومد دستم رو گرفت گفت هرچی که من میخونم رو تکرار کن و شروع کرد به خوندن چهار قل و آیت الکرسی که دیدم چقدر در کنارش آرامش گرفتم
دستم رو گرفت و کمک کرد بشینم همینطور که متخصص بیهوشی داشت بی‌حسی اسپاینال رو برای من انجام می‌داد خانم دکتر برای خودم و بچم دعا میکرد و میگفت :خودت و فرزندت رو به امیرالمؤمنین سپردم امیدوارم ریحانه ی قشنگت سرباز امام زمان باشه و عاقبت بخیر بشه🥹
بدون کوچکترین استرسی روی تخت دراز کشیدم و پاهام شروع شد به داغ شدن. پرده رو جلوی صورتم کشیدند و خانم دکتر با گفتن بسم الله کارش رو شروع کرد. ماسک اکسیژن رو روی دهانم گذاشتند و من شروع کردم خوندن آیت الکرسی .دهنم حسابی خشک شده بود و این خشکی باعث می‌شد نفس کشیدن برام کمی سخت باشه و حس تنگی نفس داشتم . اینو به پرستار بیهوشی بالای سرم گفتم اونم کمی آب مقطر داخل دهنم چکوند تا نفس کشیدن برام راحت‌تر بشه
مامان پرنسس کوچولو🎀 مامان پرنسس کوچولو🎀 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت۵

سوند رو برام وصل کردن که هیییچ دردی نداشت کلا ۳۰ثانیه هم طول نکشید
نشستم رو ویلچر و رفتم تو اتاق عمل فکر میکردم دکتری که بیحسی رو تزریق میکنه مرده ولی برخلاف تصورم کل کادر اتاق عمل خانم بودن که اینجوری خیلی راحت تر بودم همشونم جوون و خوشتیپ و خوش برخورد و خوش انرژی
اصلا با دیدنشون استرس زایمانم کم شد😍
دکتر بیحسی امپول اسپاینال رو برام تزریق کرد که ذررره ای درد نداشت یه امپول نازک و ظریف بود که هیچی از دردش متوجه نشدم دردش حتی از امپول های عضلانی هم کمتر بود
به محض اینکه بیحسی تزریق شد یه حس گرمی تو پاهام گرفتم به دکتر گفتم پاهام داغ شده گفت سریع بخواب
خوابیدم یه پرده ابی کشیدن جلوم به انگشت دستم ازاین گیره ها که اکسیژن بدن رو نشون میده وصل کردن دستامو بستن و دکتر کم کم کارشو شروع کرد درهمین حین کادر اتاق عمل با سوال ها و شوخیاشون سعی میکردن هم حواسمو پرت کنن هم استرس رو ازم دور کنن
دکتر بهم گفت اصلا نترس الان تازه میخوام شکمتو با بتادین شستشو بدم منم فقط ایت الکرسی میخوندم و برای همه چشم انتظارا دعا میکردم انقدر درصد بیحسی زیاد بود که اصلا پوستمو حس نمیکردم نمیفهمیدم دارن چیکار میکنن فقط خیلی شکممو تکون میدادن که بچه رو بکشن بیرون دکتر بهم گفت ورزشکاری گفتم نه چطور مگه؟ گفت عضلات شکمت خیلی سفته بچه بیرون نمیاد😅
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۹ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۲

صبح قرار شد ساعت ۴:۳۰ بیمارستان نیکان سپید باشم، چون روز شلوغی بود برای سزارین و در واقع من نوبت سزارین و اتاق عمل نداشتم، دکترم گفت این‌ساعت برم که اولین عمل باشم و مشکلی پیش نیاد
خلاصه فکر میکردم خیلی باید استرس داشته باشم ولی خیلی ریلکس بودم انگار خدا یه توانی بهم‌ داده بود که از پسش بربیام رفتم بیمارستان نیکان سپید، از بخش اورژانس وارد شدم و رفتم بلوک زایمان
دکترم با مامای مقیم هماهنگ کرده بود اونم گفت سریع مدارک رو بدین برای تشکیل پرونده و بعد از اون بهم لباس داد و گفت تمام لباس هات رو در بیار و گان اتاق عمل بپوش
دراز کشیدم و باز ازم NST گرفتن، بعدش از پشت دست راست رگ گرفتن و آنژیو کت وصل کردن که خیلی هم درد داشت چون خیلی بد برام وصل کرد…
همش منتظر بودم بیان سوند رو وصل کنن ولی دیدم سوند نزاشتن برام
در نهایت گفتن دراز بکشم رو یه تختی که جلوی در بلوک زایمان بود و دو نفر اومدن و من و بردن اتاق عمل، لحظه عجیبی بود سقف رو فقط میدیدم از روی تخت و از کنار های تخت اتاق عمل های متعدد رو میدیدم که همشون چراغ هاشون خاموش بود چون اون ساعت عملی نبود😄
ادامه تایپک بعدی👈🏻
م
مامان میران مامان میران ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین..
سلام من تا اونجایی که تجربه های زایمان بقیه رو خیلی خوندم دوست داشتم مال خودمم بزارم
زایمان از اول طبیعی بود تا آخر و من کلا استرس داشتم چون خیلی از طبیعی می ترسیدم دوست داشتم سزارین شم ولی نمیشد و من دیگه قبول کردم باید طبیعی زایمان کنم هر چی شد دیگه چون بیمارستان دولتی میرفتم و خصوصی هم هزینه خیلی رفته بود بالا مخصوصا بعد عید خلاصه دیگه تا چهل هفته با استرس زایمان گذروندم که بعد معاینه سی و هشت هفته استرسمم هزار برابر شده بود ولی راهی نداشتم دیگه واین بگم من نه ورزشی نه پیاده روی نه هم هیچ کاری واسه آمادگی زایمان نداشتم تا بیست هفتم که تاریخ زایمان بیست و هشتم بود ولی من یه روز جلو زایمان کردم بدون هیچ دردی قرار بود سر تاریخ هم برم بیمارستان ولی یه روز جلو تر رفتم با یذره درد های خفیف داشتم که شب خواب بودم ساعت پنج صبح احساس کردم آب دیدم از خواب بیدار شدم دیدم خونریزی دارم اونم شدید بعد همسرم بیدا ر کردم لباس کردم رفتم بیمارستان البته با یکم زیر شکم و کمر اول درد میکرد که معاینه شدم گفت احتمالا عمل سی یذره خوشحال شدم چون خیلی ترسیده بودم فکر کردم آنقدر به زایمان فکر میکنم بچم ویرایش نشده باشه البته مامان گفت احتمالا عمل شی ولی بردنم اتاق دیگه لباس هم عوض کردم که دکتر که قرار بود عمل کنه معاینه کرد و گفت ببرید اتاق عمل بچه مدفوع کرده من هم خوشحالم از این که به خواستم رسید م قرار سزارین شم هم درد دارم داشتم میمردم از درد و تا اینکه رفتم اتاق عمل
مامان 🎀  لیانا  🎀 مامان 🎀 لیانا 🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۷
برگشتم زایشگاه و دیدم دوستام هنوز هستن و باز زایمان طبیعیا رو نگاه میکردن یکی از زائوها ۲۰سالش بود و با چشمم دیدم چطور بخیه میزدن🤕باز همونجا خداروشکر کردم که سزارینی ام😂
یکم تو زایشگاه چرخیدم تا اینکه نوبت عمل من شد و دوباره همون خانم چادر سرم کردو منو برد اتاق عمل وقتی دکترمو دیدم سلام کردم و باهاش کمی صحبت کردم و ازش درخواست پمپ درد کردم و گفت تو اتاق عمل به دکتر بیهوشی که اومد بگو
وارد اتاق عمل که شدم از عمل قبلی خون و اینا بود که داشتن تمیز میکردن یکم اتاق عمل ترسناک بود اما ظاهرمو حفظ کردم و روی تخت جراحی دراز کشیدم و بعد از کمی دکتر بیهوشی اومد که یه پسر خیلی خیلی جوون و خوشتیپی بود و من یهو ترس تجربه نداشتن به جونم افتاد😂😂😂😂😂 بهم گفتن بشین و سرتو بیار تو سینت و گردنتو خم کن و من منتظر یه درد شدید بودم کمرمو بتادین زدن و بعدش سوزن بی حسی رو زد که میتونم بگم از درد امپول معمولی دردش کمتر بود و اصصصصلا اونجور که فکر میکردم غول نبود و خیلی ساده بود
بعدش دراز کشیدم و بلافاصله حس کردم پاهام شروع به گرم شدن کرد
همین که بی حسی رو گرفتم سریع پرده گذاشتن جلو صورتم و دستامم به بغل های بدنم تو یک پایه مانند فیکس کردن
ادامه پارت بعد
مامان الآرا مامان الآرا ۸ ماهگی
پارت (۱)
+زایمان سزارین +
سلام خانما من دوشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۱۵ زایمان کردم خدا بهم یه فرشته خوشگل سفید و بامزه هدیه داد ان شالله لیاقت هدیه خدا رو داشته باشم ...
از اونجایی که دکترا منو خیلی ترسوندن و گفتن که تخمک نداری و خیلی ضعیفی من بعد از چند ماه اقدام حامله شدم بدون هیچ قرص و دارویی
فقط استرس از خودم دور کردم و خودمو با مواد غذایی طبیعی تقویت کردم
از اینجا بگم براتون که من خیلی از زایمان طبیعی میترسیدم و استرس داشتم و نمی‌خواستم که طبیعی زایمان کنم بالاخره بعد از کلی تلاش نامه سزارین گرفتم . و ۱۵رفتم اتاق عمل با وجود اینکه سزارین هم بودم قبل عمل خیلی خیلی گریه کردم از ترس اتاق عمل و آمپول بی حسی تو کمر حتی از سوند وصل کردن هم میترسدیم ولی خلاف بر تصوراتم اصلا هیچ کدوم از این مراحل ترس و درد نداشتم اصلا اصلا نفهمیدم درد آمپول و سوند رو خیلی راحت بود در که نشکون هم نبود
خلاصه دکتر خیلی خوبی داشتم از اول تا آخر حاملگیم فقط بهم دلداری داد حتی موقعه. عمل هم داشت باهام هی حرف میزد که استرس نداشته باشم
در کل اتاق عمل خیلی خوب بود هیچی متوجه نشدم فقط وسط عمل وقتی می‌خواست بچه رو خارج کنه نمی‌دونم چرا یه دفعه بالا آوردم و یه پرستار خوبی بود سری تمیزم کرد
ادامه در پارت بعدی -------
مامان 🌸گل گلي🌸 و 🌼آمين🌼 مامان 🌸گل گلي🌸 و 🌼آمين🌼 ۸ ماهگی
تجربه سزارين من

هفته ٣٧ و ٤ روز كه بودم حركات جنين كم شده بود
دكترم سونو گرفت گفت تو مايع امونياتيك يك چيزايي شناوره يا ورنيكسه يا مدفوع. قرار بود اول دي زايمان كنم كه زكترم گفت نميتونم ريسك كنم اگه مدفوع باشه ريه اشو از دست ميديم و خيلي خطرناكه
شبش ساعت ٨ چند تتيكه جوجه كباب خوردم و ر فتم دوش گرفتم وسايلامو جمع كردم ساعت ٥ صبح بيمارستان بستري شدم. ساعت ٧ فيلمبردار اومد ازم يكم فيلم گرفت و رغتم تو انتق عمل
از سرماي اناق عمل و بزرگيش استرس وحشتناكي گرفتم با اينكه زايمان دومم بود و پنجمين باري بود كه عمل ميشدم اما از استرس بدنم شروع كرد به لرزيدن هاي وحشتناك دكترم كل شكم و كشاله رون پامو بتادين ميزد من از تو شيشه در ميديدم. قرار بود كه با بي حسي سزارين بشم اما به خاطر افت فشار و استرس بالاج دكترم دستور داد بيهوشي كامل…
پزشك ببخوشي اومد و يك سرنگ پر وارد رگم كرد خيلي مقاومت كردم بيهوش نشم و به خاطر بسپارم اون لحظاتو. اول دخترمو سپردم به خدا بعد شهادتين و گفتم و داشتم ايت الكرسي ميخوندم ماسك اتر و گذاشتن.جلو صورتم و ببهوش شدم…
ادامه داره
مامان تیام مامان تیام ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۵
با کلی استرس لباسامو عوض کردم ماما زایشگاه اومد برام سوند بذاره گفتم خیلی میترسم گفت نگران نباش دستم خوبه دردش از معاینه هم خیلی کمتره و خیالت راحت با مهربونی و واقعانم آروم بهم سوند زد و فقط در حد سه ثانیه یک سوزش گرفتم
ویلچر آوردن نشستم رو ویلچر بردنم اتاق عمل و هرچی جلوتر می‌رفتیم استرسم بیشتر می‌شد در حدی ک کل استرس‌های زندگیم رو هم بذاریم اندازه این یبار استرسم نمیشدن
با خودم فکر میکردم چقدر کادر اتاق عمل قراره بد اخلاق باشن چون کلا هیچوقت تعریف بیمارستان دولتی نشنیده بودم برعکس تصورم یه خانمی اومد که دکتر بیهوشی بود کلی مهربون بود باهام حرف زد آرومم کرد درباره آمپول بیهوشی توضیح داد که اصلا به استخون نمیخوره خیلی نازکه به چربی بین استخوان میخوره و اینا و کلی واقعا آروم تر شدم
وارد اتاق عمل شدم دکتر کادر اتاق عمل همه خیلی خوب و مهربون بودن همش باهام حرف میزدن میخندیدن نمیذاشتن استرس بکشم
دکتر بیهوشی گفت من هرکاری بخوام انجام بدم قبلش بهت میگم که نترسی
بهم بتادین می‌زد توضیح می‌داد پنبه می‌مالید توضیح میداد موقع آمپول اول آرومم کرد بعد گفت شونه هاتو بنداز جلو حتی از سروم هم دردش کمتره واقعانم همینجوری بود و خیلی خوب زد و دردی نداشته امپولش
دیگه خوابیدم پاهام کم کم بی حس شد دکتر تیغ کشید گفتم یذره میفهمم گفتن باشه صبر میکنیم هر موقع خودت گفتی شروع میکنیم منم میترسیدم حس میکردم بی حس نیستم هیچی نمی گفتم نگو اونا اصلا کارشون شروع کرده بودن برشم زده بودن داشتن بچه رو در میاورن😂
مامان نینی مامان نینی ۲ ماهگی
تجربه من از سزارین بیمارستان نیکان سپید پارت ۱
روز قبلش با مدارک رفتیم کلینیک و مشاوره بیهوشی و پزشک قانونی و فارماکولوژی و نوار قلب انجام شد، فک کنم هزینش ۱۸۰۰ اینا شد من آزمایش جدید داشتم فقط بیهوشی برام رزرو دو واحد پکسل خواست همونجا گفتن که فردا ساعت ۹ بیا ساعت ۱۲ عملته، من شب یکم جوجه خوردم ساعت ۳ صبح هم به توصیه دکترم ۳ تا خرما خوردم ، صبح رفتیم پذیرش گفتن با همون برگه های دیروز برو بلوک زایمان ، اونجا کارهای اولیه انجام شد و رگ گرفتن، nst گرفتن ، بهم گان و شلوار دادن ، سوند گذاشتن که خیلی برای من دردناک بود ، خیلی سوزش شدید داشت، بهتون توصیه میکنم حتما بگید تو اتاق عمل بعد بی حسی بزارن براتون، شوهرم هم رفت پذیرش کارارو کرد و گفت اتاق خصوصی باشه، اون روز خلوت بود اتاق داشتن، ساعت نزدیک ۱۲ بود بردنم اتاق عمل ، اونجا بیهوشی باهام صحبت کرد، گفت پمپ درد میخوای که گفتم نه، من هم دکتر خودم هم دکتر بیهوشی روز مشاوره بهم گفتن با شیاف دردش کنترله و پمپ درد نیاز نیست، منم چون به مورفین حساسیت دارم ترسیدم به داروی مخدر دیگه ای هم حساسیت داشته باشم ، برام بیهوشی بیحسی به کمرم زد که به نظرم درد سوند بیشتر بود، این بیشتر حس فشار میداد بهت، سریع دراز کشیدم و پاهام گرم شد ، پرده رو جلوم کشیدن، ولی حس میکردم که شکمم رو دارن با بتادین تمیز میکنن، دکترم هم از اول اومد باهام حرف زد ، پارت بعدی
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۵ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی