۳ پاسخ

انگار دنیا ازت ی گروگان همیشه داره

دیشب دخترم زیر کابینت سه کشو مامانم بود داشت بازی میکرد منم کنارش یهوی کابینت افتاد روش انقدر ک سنگین بود ام دی اف هم بود بخدا با یه دست ور داشتمش با یه دستمم دخترم رو از زیرش کشیدم یه لحظه فکر کردم بچم رفتتتت😭مردم و زنده شدم اون لحظه نفهمیدم ک سنگینه الان اون دستم ک کابینتو بلند کردم انقدر درد میکنه ولی خداروشکر بچم چیزیش نشد یکم کبودی های ضربه رو پاهاش معجزه خدا بود جیزی نشد با اون شدت افتاد موند زیرش

الهی عزیزم💕
اره واقعا مادر بودن سخت و شیرینه
پات که خدای نکرده چیزی نشد؟!

سوال های مرتبط

مامان آراد مامان آراد ۱ سالگی
همه‌چی از یه بستنی ساده شروع شد...

چند ساعت بعد از اینکه پسرم بستنی خورد، تب کرد. اول فکر کردم مثل همیشه از دندون درآوردنه، گفتم یکی دو روز دیگه خوب میشه...

اما فرداش دیگه لب به غذا نزد، روز بعدش حتی شیر و آب هم نخورد. فقط بغلم می‌کرد، بی‌حال نگام می‌کرد و من هیچ کاری از دستم برنمی‌اومد. هیچ دردی برای یه مادر سخت‌تر از این نیست که بچه‌ش گرسنه و تشنه باشه، اما حتی توان یه جرعه آب خوردن هم نداشته باشه...

وقتی بردمش دکتر، گفت گلوی بچه عفونت کرده و حتی گفت باید بستری بشه. همون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. از یه طرف حال پسرم، از یه طرف ترسی که از بیمارستان توی دلم مونده بود... فقط دلم می‌خواست یکی بگه همه‌چی زود تموم میشه.

آخرش بردمش یه مطب که براش سرم وصل کنن. صدای گریه‌های بچه‌م هنوز از ذهنم بیرون نرفته... اما دردناک‌تر از اون، اشک‌های خودم بود که بی‌اختیار می‌ریخت. دلم می‌خواست جای اون درد بکشم، فقط اون خوب باشه... 🥹😭

خداروشکر فردای اون روز، وقتی دیدم بعد از چند روز تونست چند قاشق ماست بخوره، انگار دنیا رو بهم دادن. همون چند قاشق، برای من از هر خوشحالی‌ای باارزش‌تر بود.

نمی‌دونم واقعاً بستنی باعثش شد یا فقط هم‌زمان با شروع مریضیش بود، اما این چند روز بدترین روزهای زندگی من بود. همون روز به خودم قول دادم تا وقتی خیلی بزرگ‌تر نشده، دیگه بهش بستنی ندم.

خدایا...
هیچ مادری رو با مریضی بچه‌ش امتحان نکن.
چون اشک یه مادر، از ناتوانی جلوِ درد بچه‌ش میاد... و این، یکی از سخت‌ترین دردهای دنیاست. 🤍
پوشک شیر خشک بچه دکتر عفونت فرزند پروری
مامان آران مامان آران ۱۶ ماهگی
امشب پسرمو گذاشتم روی پام که بخوابونمش ولی فکر کنم دیگه دارم رسماً به دیسک کمر سلام می‌کنم 😂
امروز هم خیلی سرپا بودم و از بس پاهام درد می‌کرد دیدم واقعاً دیگه نمی‌تونم
آروم گذاشتمش پایین و خودمو زدم به خواب… البته خواب که نه زدم به مردن حتی نفسم نمیکشیدم که مبادا بفهمه مامانش هنوز زنده‌ست 😂
اول اومد سراغم یه بوسم کرد بعد یه لگد زد تو دهنم بعد با اون انگشتای کوچیک و نازش شروع کرد چشمامو سوراخ کردن🥲😂
من همچنان مثل یه مادر فداکار در نقش جنازه به کارم ادامه دادم
بعد که دید خبری از بیدار شدن من نیست کم‌کم بی‌خیال شد فقط زل زد توی چشمام که ببینه بالاخره این مامان چرا بیدار نمی‌شه؟
منم همچنان تکون نخوردم… تا کم‌کم دیدم چشم‌هاش سنگین شده
دیگه طاقت نیاوردم دست کشیدم روی پیشونیش و حدود پنج دقیقه آروم ماساژش دادم…دیدم خوابش برد 🥹❤️

همون لحظه یه حس عجیبی داشتم اینکه شاید کم‌کم داره یاد می‌گیره بدون روی پا خوابیدن هم آروم بشه
ولی بیشتر از اون دلم می‌خواست فقط نگاهش کنم… این موجود کوچولویی که با تمام خستگی‌هاش با یه بوس کوچولو و یه نگاه می‌تونه تمام خستگی منو از یادم ببره

خیلی دوستت دارم پسر کوچولوی من… بیشتر از چیزی که بتونم با کلمه بگم. 🥹🥰